تبليغاتX
همراز شب

همراز شب

عشق ...

 

قابل توجه دوستان عزیز

این وبلاگ تا اطلاع ثانویی بروزرسانی نمی شود

+ نوشته شده در 89/12/18ساعت 10:10 توسط ناشناس |

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 89/11/17ساعت 17:0 توسط ناشناس |

فغان از دست اين گردشگر پير

كه من را كرد او در بند و زنجير

نوشتم روي ديوار زمانه

كه من عاشق شدم با يك نشانه

كشيدم دور آن خط بلندي

كه من چون خود نديدم آزمندي

كشيدم دور نامت خط خالي

كه من عاشق شدم تو بي خيالي

قلم از دست من افتاد بر خاك

كه من چون تو نديدم دلبر پاك

قلم را برداشتم از نو نوشتم

كه من سيلي خور اين سرنوشتم

به من درس وفاداري تو دادي

كه من بي تاب ، پاسخ تو ندادي

شدم وابسته يك تا مويت

كه من گم كرده در كوي تو كويت

هزار افسوس ٬ تو قدرم نداني

كه من را ياد آري تو زماني

نباشم در كنارت، سخت سوزي

كه من را سخت رنجاندي تو روزي

+ نوشته شده در 89/08/06ساعت 11:35 توسط ناشناس |

پيش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر اوماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور اززمین

بود ،اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جواز کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی، لنگت می کند     

تا خطا کردی، عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند     

با همین قصه دلم مشغول بود  

خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...     

نیت من در نماز ودر دعا  

ترس بود و وحشت از خشم خدا     

هر چه می کردم همه از ترس بود  

مثل از بر کردن یک درس بود ..     

مثل تمرین حساب و هندسه  

مثل تنبیه مدیر مدرسه     

تلخ مثل خنده ای بی حوصله  

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر  

راه افتادیم به قصد یک سفر     

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا  

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست     

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند  

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند        

گفتمش پس آن خدای خشمگین  

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟     

گفت :آری خانه ی او بی ریاست  

فرشهایش از گلیم و بوریاست     

مهربان و ساده و بی کینه است  

مثل نوری در دل آیینه است     

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی     

خشم نامی از نشانی های اوست  

حالتی از مهربانی های اوست     

قهر او از آشتی شیرینتر است  

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد     

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست  

قهری او هم نشان دوستیست     

تازه فهمیدم خدایم این خداست  

این خدای مهربان و آشناست     

دوستی از من به من نزدیکتر  

از رگ گردن به من نزدیکتر     

آن خدای پیش از این را باد برد  

نام او راهم دلم از یاد برد     

آن خدا مثل خیال و خواب بود  

چون حبابی نقش روی آب بود     

می توانم بعد از این با این خدا  

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا     

می توان با این خدا پرواز کرد  

سفره ی دل را برایش باز کرد     

می توان در باره ی گل حرف زد  

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد     

چکه چکه مثل باران راز گفت  

با دو قطره صد هزاران راز گفت     

می توان با او صمیمی حرف زد  

مثل یاران قدیمی حرف زد     

می توان تصنیفی از پرواز خواند  

با الفبای سکوت آواز خواند     

می توان مثل علف ها حرف زد  

با زبانی بی الفبا حرف زد     

می توان در باره ی هر چیز گفت  

می توان شعری خیال انگیز گفت     

مثل این شعر روان و آشنا

+ نوشته شده در 89/08/04ساعت 22:11 توسط ناشناس |

من پاییز را دوست دارم

پاییز دلتنگی مرا تشدید می کند

پاییز واپسین خاطرات مرا سرخ و زرد میکند

پاییز غرور شیشه ای و شاعرانه مرا

جریحه دار می کند.

 

پاییز امتداد سوالات بی پاسخ من

و فریادهای گرفته در گلوی من

 

پاییز فرصتی برای

تجدید سوالات و افکار من است.

 

خوش آمدی. آمدنت گرامی و مبارک

+ نوشته شده در 89/07/22ساعت 22:25 توسط ناشناس |

نکته ای خدمت تو عشق خودم عرض کنم

منطقی نیست تو را مال خودم فرض کنم

از خدا خواسته ام تا به من امکان بدهد

که تو را مدت کوتاهی از او قرض کنم

+ نوشته شده در 89/07/21ساعت 22:50 توسط ناشناس |

من در كنار تو!

تو دركنارمن!

و عشق معنای واژگونه ی خود را

                    يدك می كشد.

من بياد تو!

تو بياد او!

و عشق وحشيانترين چهره اش را

                 بر می انگيزد.

من از شراب عشق خون می نوشم

تو از ميكده طلب جام بلورين

من برای تو!

نامه ی عاشقانه ام را پست خواهم كرد.

                با مضمون:عشق وحشی من

«سلام عاشق وحشی صفت

وتنها نفرتم را

                     می نگارم بر كاغذ بي خط»

 

+ نوشته شده در 89/07/21ساعت 22:20 توسط ناشناس |

 تو را به جای تمام کسانی که نشناختم دوست دارم

 

تو رابه جای تمام روزگارانی که نزیستم دوست می دارم

 

تو را به عطر گرمی نان

به خاطر برفی که آب می شود

و به خاطر نخستین گناه دوست می دارم

 

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

و

تو را

به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

+ نوشته شده در 89/07/21ساعت 22:11 توسط ناشناس |

+ نوشته شده در 89/06/20ساعت 11:57 توسط ناشناس |

دوباره تنها شده ام،عشقم دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان

جهان بفرستي.اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم

 و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي

 ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي

عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره

+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 22:27 توسط ناشناس |

آنگاه که غرور کسي را له مي کنی

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن

غرورش را نشنوي

 آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان

دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند......

+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 22:26 توسط ناشناس |

فکر که  کنم آسمان مال من نیست

چشمهایت

دستهایت

خودت

احساست هم مال من نیست

نمی دانم چرا هنوز در فکرم نقش بسته ای

باید آسمانم را از تو پس بگیرم .

.....

چشم که باز می کنم تو در کنارم هستی

با خیال آسوده دوباره چشمانم را می بندم

بیدار که می شوم تو نیستی

هیچ وقت نبوده ای .

+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 22:25 توسط ناشناس |

در زمان عشق دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است.

چرا خدا دنيا رو اينجوري ساخته :


اوني كه دوستش داري تو رو دوست نداره ***اوني كه

 دوستت داره تو دوستش نداري


و اوني كه دوستش داري و اونم تو رو دوست داره به رسم

 آيين عشق ، به هم نمي رسيد

و زندگي يعني اين ، يعني عشق....

+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 22:22 توسط ناشناس |

باور کن گلایه ای از تو نیست تو خوبتر از آنی که گلایه ای از تو باشد

گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو میریزند

و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست که اگر اندکی

امید در من زنده شد به یمن قدم تو بود باور کن به جان تو سوگنداز تو

گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری آمدنت درست به موقع بود

آمدنت مثل نزول پیامبر برقومی از دست رفته درست و به موقع بود

 

تقدیم به عزیزترین کسی که هنوزدروجودم مانده است  .

+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 22:19 توسط ناشناس |

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن


ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن


آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است


عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد


عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

عشق به هیچ کس تکیه ندارد


آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست


عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود


اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست


نفرت عشق وارونه است

در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود


عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند

 
در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد

 

 و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها

ماه و خورشید و ستاره ها


پاره ای از وجود آدمی میشوند

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی


مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

 غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو


وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو


اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

به چیزی برچسب نچسبان

 

 یاد بگیر سازی را بنوازی

آدم ها را ببین و با آنها در آمیز


هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

از آدم ها یاد بگیر... نترس


هستی تو را به  شیوه های گوناگون حمایت میکند

اعتماد کن


اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست

 

تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

+ نوشته شده در 89/06/09ساعت 12:4 توسط ناشناس |

گاه می اندیشم...خبر مرگ مرا... با تو... چه کس می گوید!!؟؟

آن زمان که خبر مرگ مرا...از کسی می شنوی ... , روی تو را...کاشکی می دیدم...

شانه بالا زدنت را... بی قید... و تکان دادن دستت , که :" مهم نیست زیـــــــــاد "...

و تکان دادن سر را که : " عجـــــــــــــب...عاقبت مــــــــرد...؟؟  "

افســــوس ... کاشکــــی می دیدم !

+ نوشته شده در 89/06/09ساعت 11:55 توسط ناشناس |

+ نوشته شده در 89/06/08ساعت 18:56 توسط ناشناس |

+ نوشته شده در 89/06/08ساعت 18:26 توسط ناشناس |

سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم

آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم

پرم از رنج و شكستن، ‌دل خوش سيري چند ؟

ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم

هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد

بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم

تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها

اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم

بس كه تنهايم و بي همنفس و بي همراه

روزگاريست كه چون ساية بي تصويرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند

ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!

+ نوشته شده در 89/06/04ساعت 8:44 توسط ناشناس |

من پذیرفتم شکست عشق راه رازهای  تلخ و دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است این در درد آشنا دیوانه است

میدونم از رفتنم شاد باش از غذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میروی آرزو دارم  تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در 89/06/04ساعت 8:42 توسط ناشناس |